تبلیغات
مداد خیالباف - طلبه ی مهدی (عج) - قسمت دوّم

طلبه ی مهدی (عج) - قسمت دوّم

قسمت دوّم داستان طلبه ی مهدی (عج) در ادامه ی مطلب...

http://www.askdin.com/gallery/images/8087/1_1-2.jpg

یه روز اومد، اونقدر خوشحال بود که می خواست بپره، می خواست مثل یک پرنده پرواز کنه.

گفتم: چی شده؟ بابا و مامان راضی شدن؟

گفت: نه بابای اصلی راضیه و من دیگه راحتم.

گفتم: چی شده؟

گفت: دیشب توی حجره تنها بودم، هم حجره ایم رفته بود. دلم گرفت، خیلی گریه کردم، توی دلم گفتم خدایا تا کی؟ بعد متوسّل به امام زمان شدم. گفتم آقا جان همه ی سختی هارو تحمّل می کنم، شرطش اینه که بدونم شما راضی هستی من نوکرت باشم، شما راضی هستی من با این وضع طلبه باشم، سربازت باشم؟ اگه شما راضی هستی من مشکل ندارم. گفت: با گریه خوابم برد. گفت: همین که چشمم به خواب گرم شد، خوابم به بیداری وصل شد.(1) گفت: توی خواب وجود نازنین آقا رو دیدم، ایشان همچون پدری مهربان با آغوش باز بودند که داشتند به طرفم می آمدند. من هم در خواب داشتم گریه می کردم و  می گفتم آقا چیکار کنم؟

آقا از دور گفت داوود چته، چرا داری گریه می کنی؟

دیدم آقا اومد نزدیک و منو توی بغل گرفت، سرم رو گذاشتم روی شونه ی آقا و هی گریه، گریه، گریه.

فرمودند: چیه؟

گفتم: لازم نیست بگم خودتون می دونید. فقط شما راضی هستی من نوکر و سربازتون باشم؟

یه وقت آقا دست روی سرم کشیدند و فرمودند: داوود  تو ادامه بده ما هواتو داریم. تو درستو بخون، نگران نباش. تو بمون، ما کمکت می کنیم.

گفت: از خوشحالی از خواب پریدم. آنقدر گریه کرده بودم که متکّام خیس شده بود از گریه های توی خواب.

 گفت: حالا بیدار که شدم تا صبح از خوشحالی گریه کردم که چقدر آقا مهربونه، آقا هوای منو اینطوری داره!

حالا اومده بود پیش من می گفت: دیگه غصّه ندارم، هرچه بادا  باد، مولا امضاء کرده.

چند سال گذشت تا اینکه وقت ازدواجش شد.

گفت: رفتم و گفتم بابا، مامان با من قهرید، ولی من وقت زن گرفتنمه شما یه اقدامی بگید من زن بگیرم. بعدم کمک نمی خوام، منو ول کنید. هرجور صلاح می بینید.

گفت: بابا یه نعره ای کشید و گفت برو، درس و طلبگیت رو خودت انتخاب کردی، برو زنت هم خودت انتخاب کن.

گفتم: ببخشید من یه موقع ازدواج کردم، بی احترامی نباشه.

گفت: از کرج اومدم قم دیدم دوستم تو حیاط مدرسه داره قدم میزنه.

دوستم بهم گفت می خوای زن بگیری؟

گفتم: آره ولی کی به من زن میده، نه بابا میاد نه مامان. قدم پیش نمیذارن. آخه کسی بدون پدر و مادر به من زن میده؟ 

گفت: یه خواهر زاده دارم، خیلی شایسته  و منا سب تو هست. همه ی ویژگی ها و خصوصیّات تو رو به خواهر ، شوهر خواهر و خواهر زاده ام گفتم، قبول کردن. بیا همین هفته بریم خواستگاری.

ما عصر پنجشنبه از قم رفتیم نوش آباد کاشان.

 گفت: اونجا یه بخشی بود ما منبر رفته بودیم. خلاصه با یه جعبه شیرینی رفتیم خواستگاری. ما با خانواده و خود عروس خانم صحبت کردیم، همون جلسه هم عقد کردیم.

هفته ی بعد خانمم رو برداشتم و بردم کرج و گفتم بابا ، مامان من زن گرفتم. نه نگاهش کردن و نه جواب سلامشو دادند، با اون هم قهر بودند. تا مدّتی هم گذشت و نگاه نکردند.

گفت: تشخیص دادم وقت امامه گذاریه. صبح پنجشنبه رفتم حرم حضرت معصومه و بیست دقیقه گریه کردم. گفتم آقا تا حالا هرچی فحش بود به من می دادند و کت و شلوار و پیرهن، شلوارم. من الآن لباس شما و اجدادتون رو پوشیدم. شما راضی نشی یه وقت پدر مادرم به این لباس جلو مردم توهین کنند. حالا دیگران شاید ولی پدر و مادرم توهین نکنند. بعد بیست دقیقه گریه رفتم رفتم کرج که بعد از ظهر بود. از در خونه که وارد شدم، اوّلین کسی که منو دید مادرم بود. اوّل که نشناخت. یه نگاه از بالا به پایین به من کرد. بعد از سال ها که باهام حرف نزده بود گفت داوود تویی؟

گفتم بله مامان.

افتاد رو پاهام شروع کرد به بوسیدن. فریاد می زد و گریه می کرد. هرچی می گفتم مامان چیه؟ فقط گریه می کرد. گفتم مامان ناراحتی من این لباسو پوشیدم؟ بازم گریه می کرد. من بیست دقیقه گریه کرده بودم، مادرم هم بیست دقیقه گریه کرد. بعد بلند شد و منو تو بغل گرفت و گفت مبارکت باشه، حقّا که این لباس زیبنده ی توست. گفت مادرتو حلال کن ما آدم نبودیم. تو شایسته ی این لباسی. بعد عروسشو بوسید، عذر خواهی کرد. توی همین لحظات بابا اومد. همین بابایی که اینطور فحّاشی می کرد، منو که دید بی اختیار سر گذاشت روی شونم و بی اختیار گریه کرد. گفت داوود مبارکت باشه. احسنت به تو و استقامت تو. گریه هاشو که کرد هی می گفت داوود باباتو حلال کن، ما آدم نبودیم، آفرین بر تو. بعد از ظهر شد. کم کم فامیل اومدند. بابام گفت می خوایم دو تا جشن رو همزمان بگیریم. یکی جشن عمّامه گذاری بچمون، یکی هم اغدش که براش جشن نگرفتیم. حالا فامیلا همه سر ها پایین، شرمنده. همه دارند عذر خواهی می کنند که اون روز برخورد آنچنانی داشتن.

جالب تر از همه این بود که یکی دو سال بعدش کنار حرم حضرت معصومه (س) ایستاده بودیم. یکی با انگشت اشاره کرد، این آقا زاده، این جوون رو ببین. این داداش آقا داووده. بعد از دیپلم بابا و مامان بهش گفتن برو قم طلبه بشو. اگه طلبگی اینه که داداشت رفت، تو هم برو طلبه ی امام زمان (عج) بشو. خلاصه این داوود یه فامیلو عوض کرد. همه اسلامی، انقلابی و دینی.

و این بود نتیجه ی استقامت در خانه ی امام زمان (عج)
1- کسانی که توی خواب امام زمان رو می بینن، شک نمی کنند و توی خواب آقا رو می شناسند.


پایان




موضوع: روایات،
[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]