تبلیغات
مداد خیالباف - طلبه ی مهدی (عج) - قسمت اوّل

طلبه ی مهدی (عج) - قسمت اوّل

خلاصه داستان: داستان در مورد یک فرد به نام داوود است که نفر هشتم کنکور می شود ولی چون به دانشگاه علاقه ای نداره و به طلبه شدن علاقه مند است به جای دانشگاه امام صادق (ع) به حوزه علمیّه قم می رود و...
 
http://www.askdin.com/gallery/images/8087/1_1-2.jpg

بعد از کلاس درس اومد پیشم و گفت فلانی من یه خلاصه ای از خودم بگم. گفت: من کنکور امتحان دادم، هشتمین نفر کل کشورشدم. حوزه هم امتحان دادم. کنکور به اجبار پدر و مادرم بود، من دانشگاه نمی خواستم برم. حوزه هم امتحان دادم در صورتی که پدر، مادر و تمام فامیلم مخالف دینن چه برسه به روحانیت.اونا  راضی به درس من نیستند و نخواهند بود.

گفتم: پس چطوره که تو الآن اینجایی(حوزه ی علمیّه قم)؟

گفت: من که توی کنکور هشتمی بودم، به پدر و مادر گفتم که من دانشگاه امام صادق رفته ام و من عقیده ام اینه که حوزه، دانشگاه امام صادقه و حالا اومدم اینجا. پدر و مادرم نمیدونن من اینجام و دو تا سؤال از شما دارم.اول اینکه من با این کارم، کار درستی کرده ام؟ قطعا اونا ناراضی اند. کارم حرام نیست، اشکالی نداره؟ دوم اینکه آیا می تونم موفّق بشم؟ اگه اومدن و منو از حوزه بردن چیکار کنم؟ من نمیخوام جایی غیر حوزه باشم.

بهش گفتم: درس برای یک طلبه ی موفّقِ علاقه مند یک واجب کفاییه و چون به حدّ  کفایت نیومندن پس میشه عینی.درس واجبه و نهی پدر و مادر در این باب برای تو تأثیری نداره.دوم اینکه اگه نوکریتو تثبیت کنی با امام زمان (عج)، آقا کمکت میکنه که برای آیندت مشکلی پیش نیاد.

گفت: خیلی خب.

یه مدّت مرتّب عصر های پنجشنبه از قم می رفت کرج که حدوداً دو، سه ساعت راه بود و بعد می اومد و اینا (پدر و مادر) نمی دونستن. یه روز اومد  تا خیلی نارا حت و دل گرفته هست. چشم هاش پر از اشک شده بود. یک قطره از گوشه ی چشمش نیش زد و روی گونه اش غلتید.اشکش را با لبه آستینش پاک کرد.

گفتم: داوود چته؟

گفت: صبح زنگ زدم به بابام، تا گفتم الو؛ بابا صدام رو که شنید گوشی رو قطع کرد. گفتم شاید احتمال داده که یک مزاحمه. دوباره زنگ زدم و گفتم بابا من پسرت داوودم. بابام شروع کرد به فحش و ناسزا  دادن و گفت: تو پسر من بودی، دیگه پسر من نیستی؛ تو رفتی قم، و تا قم هستی با من حرف نزن، بچّمم نیستی و گوشی رو قطع کرد.

به من گفت: حالا چیکار کنم؟

گفتم: هیچی، عصر پنجشنبه برو کرج، دست پدر و مادر رو ببوس؛ فقط هرچی گفتن هیچی نگو.

عصر پنجشنبه رفت و شنبه اومد که به قولی به من گزارش بده.

گفت: فلانی رفتم، نه بابا و مامان؛ بلکه همه ی فامیل جمع شده بودن. وقتی وارد خونه شدم چنان حمله ای به من کردند و هر فحشی که از دهنشون در  می اومد به من، دین و روحانی ها می دادند. می گفتن ما از آخوند بدمون میاد، حالا همینو کم داشتیم که تو بیای آخوند بشی، اونوقت تو با این نمره و معدلت و با این دانشگاهت؛ خلاصه هی فحش و ناسزا و بد و بیراه می گفتن. گفت: خدا رو شکر که به من گفتی جواب نده. اگه یک کلمه می گفتم دیگه نمی تونستم هجوم و تهاجم اینا رو تحمّل کنم. همینطور سرم پایین بود، اونقدر اینا بد و بیراه گفتن که بعضی ها دلشون سوخت، گفتن: ولش کنین این بیچاره رو، حالا یه اشتباهی کرد، دیگه نمیره قم، میره وسایلشو جمع میکنه میاد ولش کنید دست بردارید. می گفت: از سکوتم فکر کردن که پشیمون شدم. حالا هم اومدم اینجا.

گفتم: حالا بمون تا آخر هفته ببینیم چی میشه.

یک هفته ای موند و نرفت، فهمیدن که این تصمیمشو گرفته و برنمی گرده. هفته ی بعد رفت و اومد.     گفت: تمامشون با من قهر کردن. سلام که می کنم جواب سلامم هم نمیدن، نه پدر، نه مادر و نه فامیل، اصلاً بلکل دیگه با من حرف نمی زنن.

گفت: چه کنم؟

گفتم: هیچی اینا هست:« اَلکَمال کُلُّ الکَمال اَتَّفَقُّه الدّین اَلیّبوت صَبرَ عَلَی النّائِبِ » همینه. باید صبر کنی، حاضری بسم الله. خلاصه یک ماه، دو ماه، سه ماه، چهار ماه گذشت و صبر کرد. می رفت و می اومد ولی با ناراحتی. جواب سلامش که نمی دادند هیچ، بیشتر ناراحتش می کردند. می گفت: آخرش چی می خواد بشه؟ من می خوام یه عمر برم، بیام و با اینا زندگی کنم.

گفتم: اگه بمونی آقا کمکت میکنه.

یه روز اومد، اونقدر خوشحال بود که می خواست بپره، می خواست مثل یک پرنده پرواز کنه.

گفتم: چی شده؟ بابا و مامان راضی شدن؟

گفت: نه بابای اصلی راضیه و من دیگه راحتم.

گفتم: چی شده؟

گفت: دیشب توی حجره تنها بودم، هم حجره ایم رفته بود. دلم گرفت، خیلی گریه کردم، توی دلم گفتم خدایا تا کی؟ بعد متوسّل به امام زمان شدم. گفتم آقا جان همه ی سختی هارو تحمّل می کنم، شرطش اینه که بدونم شما راضی هستی من نوکرت باشم، شما راضی هستی من با این وضع طلبه باشم، سربازت باشم؟ اگه شما راضی هستی من مشکل ندارم. گفت: با گریه خوابم برد. گفت: همین که چشمم به خواب گرم شد، خوابم به بیداری وصل شد.(1) گفت: توی خواب وجود نازنین آقا رو دیدم، ایشان همچون پدری مهربان با آغوش باز بودند که داشتند به طرفم می آمدند. من هم در خواب داشتم گریه می کردم و  می گفتم آقا چیکار کنم؟

آقا از دور گفت داوود چته، چرا داری گریه می کنی؟

دیدم آقا اومد نزدیک و منو توی بغل گرفت، سرم رو گذاشتم روی شونه ی آقا و هی گریه، گریه، گریه.

فرمودند: چیه؟

گفتم: لازم نیست بگم خودتون می دونید. فقط شما راضی هستی من نوکر و سربازتون باشم؟

یه وقت آقا دست روی سرم کشیدند و فرمودند: داوود  تو ادامه بده ما هواتو داریم. تو درستو بخون، نگران نباش. تو بمون، ما کمکت می کنیم.

گفت: از خوشحالی از خواب پریدم. آنقدر گریه کرده بودم که متکّام خیس شده بود از گریه های توی خواب.

 گفت: حالا بیدار که شدم تا صبح از خوشحالی گریه کردم که چقدر آقا مهربونه، آقا هوای منو اینطوری داره!

حالا اومده بود پیش من می گفت: دیگه غصّه ندارم، هرچه بادا  باد، مولا امضاء کرده.

این داستان ادامه دارد...






موضوع: روایات،
[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]