تبلیغات
مداد خیالباف - دستان کوچک ولی با همّت

دستان کوچک ولی با همّت

از دفتر مدرسه به سرعت بیرون رفت.مانند کسی که شیرش خراب است، قطره قطره اشک می ریخت.با دستانش چشم هایش را پاک می کرد.به طرف کلاس رفت.وسایلش را جمع کرد و داخل کیفش گذاشت.کیف را پشت کولش انداخت و به طرف در مدرسه دوید، در راه بچه ها از او می پرسیدند که چه اتفاقی افتاده ولی او به هیچ کدامشان جوابی نمی داد.از مدرسه بیرون رفت.روز بعد از او خبری نبود.دوستانش هم از او خبری نداشتند.تا اینکه روز بعدش به مدرسه آمد.باز هم به بچه ها جوابی نمی داد.مدیر او را به دفتر خواست.او به داخل دفتر رفت.مدتی گذشت تا اینکه او از دفتر بیرون آمد.یک کیسه ی سفید برنج بر تن داشت که روی آن با اسپری قرمز نوشته شده بود:«مرگ حق است».او سرش را پایین انداخته بود.بچه ها دورش جمع شدند.باز هم ساکت بود و جوابی نمی داد.به حالت گریه گفت: منو تنها بگذارید.همه سکوت کردند.بچه ها را کنار زد و رفت توی کلاس.بچه ها دیگه به سیم آخر زده بودند و کنجکاویشون حسابی گل کرده بود.همه بچه ها جلوی در دفتر جمع شدند تا قضیه رو از مدیر بپرسند.مدیر آمد و یکی از بچه ها به مدیر گفت: ببخشید آقا سامان، قضیه ی سامان چیه؟مشکلش چیه؟اصلاً ما می تونیم کمکش کنیم؟
مدیر گفت: پدرش فوت کرده و اون الآن دیگه یتیمه و باید برای تامین مخارج زندگیش کار کنه و این یعنی ترک مدرسه.متأسفانه مدرسه ی ما با رفتن اون یکی از بهترین شاگردانش را از دست می ده.
آرمان پرسید: پس قضیه ی کیسه ی برنج چیه؟
مدیر گفت: من اونو به دفتر خواستم تا بهش دلداری بدم ولی اون به عنوان آخرین درخواستش از من این کارو خواست.من خواستم جلوشو بگیرم ولی اون پافشاری کرد و من با اینکه نمی خواستم، این کارو براش انجام دادم.الآن هم که شما اینجا ایستادید، اون از مدرسه خارج شده.
بچه ها فردای آن روز جلوی دفتر جمع شده بودند.مدیر آمد و گفت:چی شده؟چه خبره؟
آرمان صندوق کاغذی که با دست ساخته شده بود و معلوم بود که سنگین است را به مدیر داد و گفت: این پولی هست که ما بچه های مدرسه برای سامان جمع کردیم.این پول ها را به سامان بدید و بگید که لازم نیست کار کنه و بیاد درسشو بخونه تا از درساش عقب نمونه.مدیر قبول کرد و صندوق را از بچه ها گرفت.فردای آن روز از سامان خبری نبود.بچه ها دور دفتر جمع شدند که ببینند چه اتفاقی افتاده و چرا امروز هم سامان به مدرسه نیامده؟مدیر با چهره ای ناراحت از دفتر بیرون آمد و گفت: من رفتم که صندوق شما رو به سامان بدم، ولی وقتی به محل کار سامان رسیدم، سامان اونجا نبود.از کارگر ها در مورد سامان سؤال گرفتم، کارگر ها گفتند: سامان داشته بالای ساختمان به ما توی کار می کرده که توی یه حادثه از بالا به پایین پرت میشه و جان به جان آفرین تقدیم می کنه.
  




موضوع: داستان های من،
[ پنجشنبه 21 شهریور 1392 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]