تبلیغات
مداد خیالباف - دل ربا

دل ربا

دستش را به سمتم آورد. دستی که انگار سال هاست آب به آن نرسیده و دلیل قاش قاش شدنش همین بود. مانند ریشه های ظریف من که اگر آب به آن ها نرسد رنگ هایم خاموش شده و نابودی از ریشه هایم شروع شده و تمام وجودم را فرا گیر می شود. با دستش بدنم را گرفت.و خواست مرا ریشه کن کند.

گفتم: آهای مردک داری چی کار می کنی.

ترسید و خودش رو عقب کشید.به دور و بر خودش نگاهی کرد.انگار نفهمید من بودم. چون دوباره خواست مرا از زمین بکند.

داد زدم: آهای نکن مگه با تو نیستم.

این دفعه گفت: تو کی هستی؟البته با نگاهی به این طرف و آن طرف.

مثل اینکه نمی فهمید منم که دارم حرف می زنم.آخه پیر بود، ناشنوایی هم توی این سن زیاد شایعه.

بلند گفتم: منم همین گلی که داری می کنیش.

جا خورد.گفت: کیه که منو دست انداخته. گفتم: مگه من با تو شوخی دارم.مگه تا حالا ندیدی گلا حرف بزنن. منو خوب نگاه کرد و گفت دیونه نشده بودیم که اینم شدیم.گفتم: مگه با گل حرف زدن دیوونگی حساب میشه.

گفت: نه مثل اینکه واقعاً عقلمو از دست دادم.باز خواست منو بکنه.

گفتم: آهای تو دیوونه نیستی ولی مثل اینکه داری منو دیوونه میکنی.


گفت: تو واقعاً حرف میزنی

- مگه چیز عجیبیه

- خب آره

- میشه بگی چرا

- خب چون بقیه گلا حرف نمیزنن

- عجب یعنی تا حالا گلی رو ندیدی که حرف بزنه یا اینکه داری گلبرگامو حشره می مالی

- چی گلبرگاتو حشره میمالم؟

- ای بابا من هرچی میگم که تو تعجب میکنی. بیخیال اصلاً.حالا بگو چرا داشتی منو میچیدی؟ دوست داری یکی بیاد دی اکسید کربن و نور و آب رو ازت بگیره تا بمیری؟

لبخندی زد و گفت: من از دی اکسید کربن استفاده نمی کنم.

-  پس از چی استفاده میکنی

- از اکسیژن

- چی ، از اکسیژن

- آره ما بر خلاف شما ها از اکسیژن استفاده نمی کنیم. و دی اکسید کربن رو تولید می کنیم.

برام عجیب بود چیزایی که می گفت و هرچه از گفتگومون می گذشت سؤالام بیشتر و بیشتر میشد.

- راستی چه موجودی هستی؟

- من انسان هستم. تو می تونی منو آقای معلم صدا کنی

- اسمته؟

- یه جورایی. راستی اسم تو چیه؟

- من دلربا هستم.

اینقد سؤال داشتم که نمی دونستم از کدوم سوال شروع کنم.آخه توی این دره ای که من قرار داشتم غیر این سنگ و مار و مارمولک و چند تا حشره و شغال چیزی ندیده بودم که هرکدوم احمق تر و خنگ تر از اون یکی بودم.تا اینکه این پیرمرد اومد  و از دنیای تازه ای برام شروع به حرف زدن کرد.من تا حالا همنوع های خودمو هم تا حالا ندیده بودم.  

داشت خورشید غروب می کرد و هوا تاریک میشد. و من هنوز سؤال داشتم.آقای معلم حرف های جالبی از دنیای عجیبی می گفت و خیلی آدم مهربونی بود چون نخواست منو بکنه و ببره ازم سودجویی کنه.خواست بره.ولی من تازه ازش خوشم اومده بود.ازش خواستم منو با خودش ببره. در عوض ازم قول گرفت که جلوی دیگران حرف نزنم.منم قبول کردم.از توی کولش یه ظرف در آورد و منو با بیلچه اش از خاک در آورد.و گذاشت توی اون ظرف.و مقداری خاک ریخت روی ریشه هام و یکم آب هم از اون قمقمه ی لاجوردی و قشنگش بهم داد.رفتیم تا به یه چادر رسیدیم.شب رو اونجا گذروندیم.صبح که شد رفتیم و به جایی به نام شهر رسیدیم.حتماً تا حالا یه سؤال براتون پیش اومده، که من این واژه ها رو از کجا یاد گرفتم.من بهتون میگم. از توی مدرسه.من هر روزم رو توی مدرسه سر میکنم.و هر روز چیز های زیادی یاد می گیرم.من اون بچه هایی که توی مدرسه هستن رو خیلی روست دارم.راستی میگن عمر گل ها کمه. ولی به ویژگی هایی که از گل ها دیدم و با اون مباحثه هایی که با هم داشتیم. اینو فهمیدم که من خیلی خاص هستم.فهمیدم که من عرم مثل اونا کم نیست. و تازه زیبا تر از اون از خود راضی ها هستم.شاید بگید خیلی حسودم ولی من اینو من باب حسودی نمیگم.اونا واقعاً خیلی از خود راضین، خیلی.من مبصر کلاس شده بودم و از این بابت خیلی خوشحال بودم.حتما میگید مگه قرار نبود که با کسی غیر آقای معلم حرف نزنی.اره قرار بود ولی بعد این قانون منقضی و قانون جدیدی تصویب شد.اینکه من نه تنها با آقای معلم میتونستم حرف بزنم بلکه آقای معلم اجازه داد من با بچه ها هم حرف بزنم.البته از بچه ها هم قول گرفته شد که به پدر و مادر هاشون در رابطه با من چیزی نگن.و اونا هم قول دادن.الآن جای من روی میز آقای معلم و توی کلاس قرار دارم.یک شب فک کنم طرفای ساعت های دو، دو و نیم شب بود که یه دزد یواشکی اومد مدرسه از ظاهرش معلوم بود خیلی ترسیده چون خیلی آروم و بی سر و صدا حرکت می کرد و هر حرکتی که می کرد نگاهی به این ور و اون ور می کرد و بدنش روی ویبره بود.رفت توی دفتر مدیر که دفتر آقای معلم بود چون این مدرسه یه مدیر و معلم بیشتر نداشت و هردوتاش آقای معلم بود و نمیدونم چه چیزایی ریخت توی گونی و رفت.چهرش هم مشخص نبود چون هوا تاریک بود و خیلی خوب نمی دیدمش.مدرسه هم چون توی روستا بودیم سرایدار و یا نگهبان یا همچین چیزی نداشت. توی اون تاریکی فقط ریش بلند دزد و اون بدنش که نه می شد گفت چاقه و نه قلمی.ولی در کل هیکل درشتی داشت.و با اون هیکل و ترسش معلوم بود که اولین باره که دزدی میکنه.خلاصه گذشت و صبح شد.آقای معلم اومد و من ماجرا رو براش تعریف کردم.گفت: چه طور قفل رو باز کرده.گفتم: من دید نداشتم، نمیدونم ولی خیلی زود باز کرد و رفت تو.بعداً مشخص شد که پول بودجه ی مدرسه رو برداشته و اون جام طلایی که بچه ها توی مسابقه ی بین روستا ها و شهر برده بودنش و اون قاب زیبای و ان یکاد رو که روی چرم نوشته شده بود و روی دیوار نصب بوده.آقای معلم جریان رو با اهالی در میان میذاره.و چیزایی هم که من گفته بودم اینجوری به اونا گفت که یکی وقتی داشته میرفته اونو دیده ولی چون هوا تاریک بوده خیلی خوب ندیده بودتش و یه همچین چیزایی.خلاصه اهالی دنبال دزد گشتن ولی چیزی پیدا نشد.من خیلی ناراحت بودم، چون آقای معلم هم ناراحت بود. آقای معلم برای اون بودجه ناراحت بود حتی با این که اهالی همکاری کردن معادلش به مدرسه کمک کردن.خلاصه بعد این اتفاق یکی رو آوردن که بهش می گفتم صادق و اون هر شب توی مدرسه بود و به قول معروف شده بود سرایدار و نگهبان مدرسه.بچه خوبی بود ولی بنده خدا زبونش می گرفت.بدنی قلمی داشت و موهاش سیاه و یه ته ریش هم داشت.اونم اجازه داشت اونم از حرف زدن من خبر داشت.مدتی گذشت تا اینکه دوباره بودجه ی مدرسه رو دادن.شب بعد همون روز سر و کله یه دزد پیدا شد.خودش بود همونی که اون دفعه دزدی کرده بود.البته با این تفاوت که اینبار ترسش ریخته بود نسبت به قبل یکم فربه تر شده بود.در رو به سادگی دفعه قبل باز کرد.حتی با این که آقای معلم قفل در دفتر رو عوض کرده بود.باز هم مثل دفعه قبل کاری به کلاس ها نداشت.و فقط رفت سروقت دفتر مدرسه.گذاشتم تا بره توی دفتر. رفت داخل.شروع کردم به داد و بیداد.صادق بیدار شد و سریع اومد به طرف سر و صدا دزد هم از سر و صدای من ترسید و داشت از دفتر خارج می شد که صادق بهش رسید.صادق بخاطر اینکه یکم ترسیده بود و لکت زبانی که داشت سر و صدا نمی کرد.خلاصه به هم برخودن.با هم درگیر شدن ولی چون دزده زورش بیشتر بود حریف صادق شد و جوری صادق رو زیر دست کتک گرفت که از هوش رفت و خودش هم کم نخورد و در رفت.از در مدرسه خارج شد که سر و صدایی بلند شد.از قضا اهالی و آقای معلم براش کمین کرده بودن و از قضا دیشب هم انتظار اومدنش رو می کشیدن.



موضوع: داستان های من،
[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]