تبلیغات
مداد خیالباف - اعتماد به خدا

اعتماد به خدا

http://upir.ir/bahman93/hdxhtx-hy.jpg

اشکی از تیزی گوشه ی چشمش بیرون زد و به آرامی روی گونه اش غلتید.با بُهتی همراه با غم مرا نگریست.سرش را به چپ و راست به معنی اینکه کجاست تکان داد.با دست به اتاقش اشاره کردم.دستش را بالا آورد که بزند توی گوشم، ولی خودش را کنترل کرد.احساس بدی در درونم مرا آزار می داد.از شرم، تحمّل نگاهش را نداشتم.بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش گذشتم.همینطور که می رفتم، نگاهش که مرا دنبال می کرد، تا اینکه از دیدش خارج شدم.

ادامه داستان در ادامه مطلب...

احساس گناه می کردم.غمی فراوان وجودم را فرا گرفته بود.با خود می گفتم:«آخه احمق تو که عُرضه ی انجام کاری رو نداری، پس چرا مسؤلیت کس دیگه ای رو به گردن می گیری.تو خودت باید یکی مراقبت باشه و...» و به قول معروف عذاب وجدان گرفته بودم.فقط دعا می کردم که خواهر زاده ام زنده بماند.می گفتم:«خدا جون منو بگیر فقط بذار خواهر زاده ام زنده بمونه، آخه این خواهر ما توی زندگی یه کار داده دست ما اونم که...»

رفتم خانه و خیلی با خود کلنجار رفتم و با ناراحتی به سختی خوابیدم.اونم چه خوابی، خوابی که به گمونم سر جمع دو ساعت هم نخوابیدم.صبح زود آماده شدم و رفتم بیمارستان.خجالت می کشیدم توی صورت خواهرم نگاه کنم.ولی نمی تونستم بی خیال باشم و منتظر بمونم و ببینم برای خواهر زاده ام چه اتفاقی می افته.خدا رو شکر وقتی رسیدم، چون صبح زود بود کسی غیر از خواهرم اونجا نبود.سرم رو پایین انداختم و رفتم توی اتاق.خواهرم منو که دید، زد زیر گریه.گفتم: چی شده؟

با گریه گفت:« دکتر گفته دیگه نمیتونه روی پاهاش بایسته.»

با این حرف خواهرم، یه بمب هیدروژنیِ ناراحتی درونم ترکید.

گفتم:« این دست خداست، باید از خدا خواست.»

- کو خدا؟ خدا کجا بود؟ اگه هست پس چرا جواب نمیده؟ مگه گریه های دیشب و این همه التماسی که کردم رو نمی بینه؟

- کفر نگو خواهر، حتماً حکمتی داره            

- آخه چه حکمتی؟                                                    

- اینش رو فقط اون میدونه

- برو بابا.اگه راست میگی به خدات که این همه با اعتماد بهش حرف میزنی، بگو بچه مو شفا بده...

- منم بهم برخورد، گفتم:« باشه » و رفتم بیرون.

طاقت نیاوردم و با موتور رفتم حرم حضرت معصومه(س).وارد حرم شدم.چه غوغایی بود.چقدر آدم...

رفتم داخل حرم.زیارت رو انجام دادم رفتم و گوشه ای نشستم.با گریه با حضرت صحبت می کردم.خیلی خسته و ناراحت بودم.خواستم حضرت رو تهدید کنم که اگه خواهر زاده منو نجات نده برم مشهد پیش امام رضا شکایت کنم، که پیرمرد کنار دستیم گفت: چی شده جوون مشکلی داری که زانوی غم در بغل گرفتی؟توی این سن چه مشکلی میتونی داشته باشی که این همه ناراحتی؟

خودمو جمع و جور کردم و گفتم آره مشکلی دارم اونم چه مشکلی...

گفت: چی شده بگو شاید از من کاری بر بیاد.

گفتم: از شما کاری بر نمیاد.

- خب حالا شما بگو....

ماجرا رو براش تعریف کردم.

بعد گفتم: حالا دیدی نمیتونی کاری بکنی!

گفت: این همش هم تقصیر تو نبوده.این حکمت الهی داخلشه که عقل ما از درکش عاجزه. و تو هم کار اشتباهی کردی که به خواهرت گفتی به خدام میگم تا شفاش بده.

گفتم: خب حالا باید چیکار کنم؟

پیرمرد گفت: لازم نیست کار خاصی بکنی فقط به خدا اعتماد کن.

- منظورتون از این که به خدا اعتماد کنم چیه؟

- خداوند در آیه 160 سوره ی نساء می فرماید که :« و عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُؤمِنُونَ » و اهل ایمان تنها به خدا باید اعتماد کنند. بسپارش به خود خدا اون میدونه چیکار کنه.

- انشاءالله

از پیرمرد بخاطر راهنمایی هایش تشکر کردم.و او با خداحافظی رفت.دعا کردم که خدایا هر چی به نفع خواهر زاده و خواهرم هست برایشان اتفاق بیفتد.شب که خلوت بود رفتم بیمارستان.خواهرم مرا که دید خوشحال شد.گفتم چی شده که این همه خوشحالی؟

گفت: یه دکتر طب سنتی گفته پاهاش خوب میشه.در آن لحظه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

خواهرم گفت: چرا گوشیتو خاموش کردی از صبح تا حالا داشتم بهت زنگ میزدم.

گفتم: آره شارژش تموم شده بود.

گفت: من یه معذرت خواهی به خدات بده کارم.

گفتم: خدای من تنها نیست که، خدای همه هست.کافیه بهش اعتماد کرد...


این داستان واقعی نبوده و ساخته ی ذهن پریشان نویسنده است.





موضوع: داستان های من،
[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]