تبلیغات
مداد خیالباف - دزدی از قدیمی ترین مغازه ی ساعت فروشی شهر

دزدی از قدیمی ترین مغازه ی ساعت فروشی شهر

ژرونی: کالیو تو خسته نشدی از این دزدی های کوچیک که دست آدمو به هیچ جا بند نمیکنه؟
کالیو: توی اون سرت چی میگذره؟
- یک ساعت فروشی قدیمی توی شهره که ساعت هاش اتیغه و با ارزش هستند.صاحبش هم یک پیرمرده و وسایل امنیتیش هم ضعیفه و این، کار دزدی رو خیلی راحت می کنه.حالا بگو ببینم نظرت در موردش چیه؟

- این طور که معلومه حساب همه چیزشو کردی.خب بگو ببینم چقد توش پوله؟

- پول خوبی توشه نگران پولش نباش

 دو دزد پس از نقشه کشیدن های بسیار تصمیم می گیرند درساعت 9 شب به مغازه دستبرد بزنند و پس از سرقت اگه کسی به دنبال آن ها افتاد برای فرار از دست آن ها تعدادی از ساعت ها را به سمت آن ها پرتاب کنند.


ساعت 9 شب در مغازه ی ساعت فروشی
پیرمردی با مو های جو گندمی، پوستی سفید، سبیل و ریش پروفسوری، پیراهنی با راه راه های خاکستری و قهوه ای باز و شلوار پارچه ای سیاه رنگی بر روی یک صندلی چرخدار نشسته بود و صدای جریک و جروک صندلی حکایت از وزن زیاد و آن شکم بزرگ پیرمرد می کرد.طول مغازه به اندازه ی مجموع طول 3 مغازه ی بغلش بود.در عرض آن ساعت های مچی در دو ردیف با رنگ ها  و طرح های مختلف دلبری می کردند و ساعت های دیواری های اندک ولی با طرح و رنگ زیبا خود را مانند یک کودک در بخل دیوار جای گرفته بودند و با صدای تیک تاک با مادر نجوا می کردند.در شب که چراغ ها روشن می شد، لوستر های طلایی رنگ و زیبا جلوه و قدرت نور را افزایش می دادند و این نور با پخش شدن بر روی ساعت ها به زیبایی آن ها می افزود و جلوه ی زیبایی به مغازه می داد.صدای تیک تاک ساعت ها ادامه داشت تا اینکه با وارد شدن ناگهانی دزد ها(ژرونی و کالیو) ساعت ها از ترس ترس ساکت شدند.کاری از آن پیرمرد بیچاره بر نمی آمد.کالیو، پیرمرد را گرفته و مراقب او بود و ژرونی هم ساعت ها را جمع می کرد.ژرونی نیمی از ساعت ها را جمع کرده بود که زنی وارد مغازه شد و با دیدن دزد ها شروع کرد به سرو صدا کردن.ژرونی و کالیو با دیدن این شرایط مجبور به فرار کردن شدند.از مغازه که بیرون آمدند پا به فرار گذاشتند.تعدادی به دنبال آن ها افتادند که با پرتاب 12 ساعت به طرفشان توانستند فرار کنند.روز بعد در روز نامه ها چاپ شد که دو دزد به قدیمی ترین مغازه ی ساعت فروشی شهر دستبرد زدند که خوشبختانه برای فرار 12 ساعت را به طرف کسانی که به دنبالشان کرده بودند پرتاب کردند تا بتواند فرار کنند که همان 12 ساعت قیمتشان دو برابر آن ساعت هایی بوده که دزدیده بودند چون که آنها سفارشی بودند و از طلا و نقره و الماس اصل ساخته شده بودند و این 12 ساعت که سفارشی مردم بودند و ارزش آنها بیشتر از دیگر ساعت ها بود به خواست خدا دزدیده نشدند.
 




موضوع: داستان های من،
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]