تبلیغات
مداد خیالباف - پیرمرد مهربان

پیرمرد مهربان

او ترسیده بود، به سرعت پدال می زد و سعی می کرد فاصله ی خود را از موتور سواری که با موتور هفتاد به دنبالش بود حفظ کند.پسر با تمام قدرت پدال می زد و موتور سوار هم به دنبالش بود تا جایی که پسر پیچید توی یک کوچه ی تنگ و تاریک امّا موتور سوار رهایش نمی کرد.آخر کوچه بن بست بود.پسر هُل کرده بود ونفس نفس می زد.آخر کوچه که رسید ترمز کرد. موتور سوار هم رسید، با عصبانیّت از موتور پیاده شد و آرام به سمت پسر حرکت کرد.پسر فهمید که کارش تمام است.ناگهان.....

 

ناگهان در آخرین خانه ای که در کوچه قرار داشت باز شد، پیرمردی 70-75 ساله با موهای جوگندمی و لباس پشمی راه راه به رنگ های سبزوآبی کم رنگ از در بیرون آمد.پسر و پدر که از دست فرزندش بسیار عصبانی بود به پیرمرد نگاه کردند و پیرمرد نیز به آن دو نگاه کرد و به صورت تعجبی سلام گفت! آن دو نیز به پیرمرد سلام کردند.

پیرمرد گفت: شما را تا به حال این جا ندیده ام شما کی هستید و اینجا چکار می کنید؟

پدر جریان را برای پیرمرد تعریف کرد.

پیرمرد به پسر گفت: پدرت راست می گوید؟

پسر گفت: بله ولی من نمی خواستم این کار رو به عمد انجام بدهم.

پیرمرد گفت: تو باید تنبیه شوی ولی نه با کتک و از پدر خواست تا تنبیه پسر را او تعیین کند.

پدر قبول کرد.

پیرمرد به پسر گفت: تو باعث شده ای پدرت یکی از چشم هایش را از دست بدهد در نتیجه دیگر نمی تواند خیلی از کار ها را انجام دهد یا به خوبی انجام دهد و حتّی سر کار هم راهش نمی دهند، چون نمی تواند با یک چشم به خوبی کارش را انجام دهد و تنبیه تو این است که به مدرسه بروی و شب و روز درس بخوانی وبا نمرات بالا قبول شوی، هزینه ی مدرسه ات را نیز من می دهم و تو باید از این به بعد به مدرسه بروی و پدرت را نیز به عنوان شاگرد می پذیرم و هر ماه حقوقی بیشتر از حقوق قبلی اش به او خواهم داد.پدر و پسر بسیار خوشحال شدند و از پیرمرد تشکر کردند.

در حالی که اشک شوق صورتشان را خیس کرده بود با پیرمرد حداحافظی کردند و با شادمانی به خانه برگشتند.

 





موضوع: داستان های من،
[ جمعه 8 شهریور 1392 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ حسین جمالی ] [ نظر شما() ]